دختری که خودش را نمی شناخت

من آمده ام خودم باشم، نه آن کس که تو میخواهی !


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

Nu: 5

شب که میشه
منم و دفتر خاطرات و
یک خودکار آبی
بعضی وقتها خودکارم
یا دست منطقمه
یا دست احساسم !


خودم!

تاریخ ارسال: 1391,02,21 ساعت 00:31 | نویسنده: فارلی | موضوع: مطالب مورد علاقه ام | چاپ مطلب

Nu: 4

بزرگ تر از «تو»یی که می شناسی


همیشه هینطور است؛ وقتی اصلأ انتظارش را نداری، یک دفعه پیدایش میشود و تو را غافلگیر میکند.

نه این که یک دفعه به وجود بیاید، نه! همیشه وجود داشته، همیشه آنجا بوده، اما آن گوشه موشه ها پنهان شده بوده و تو آن را نمی دیدی، هیچ کس آن را نمی دیده.

سال های سال، همانطور پنهان مانده و درست زمانی که فکر می کنی دیگر خودت را خیلی خوب می شناسی (علایق، سلیقه ها، تمایلات و استعدادهایت را) ناگهان پیدایش می شود و خودش را از لایه های پنهان وجودت آزاد می کند. آنوقت تو می بینی که آدم دیگری بوده ای و خودت نمی دانستی، هیچ کس نمی دانسته.

این اتفاقی است که برای «بیلی کُنُلی» افتاد. بعد از چهل سال بازیگری روی صحنه (زمانی که همه او را به خاطر اجرای برنامه های کمدی اش می شناسند) ناگهان نمایشگاهی می گذارد از آثار طراحی ای که با قلم مرکب کار کرده. کنلی نام مجموعه ی کارهایش را گذاشته «تولد در یک روز بارانی»

***

فرقی نمی کند چند سالت باشد یا چقدر عمیق خودت را بشناسی، همیشه چیزی در آنجا هست که غافلگیرت می کند و به یادت می آورد که وجودت خیلی بزرگ تر از چیزی است که در ذهنت تصور می کنی.

آتوسا رقمی


نمیام نمیام وقتیم میام با مطالب مورد علاقم میام. خب خوبه دیگه... چقدر از خودم و زندگیم بنویسم!؟

تاریخ ارسال: 1391,02,19 ساعت 12:02 | نویسنده: فارلی | موضوع: مطالب مورد علاقه ام | چاپ مطلب 1 نظر

Nu: 3

 کنکوری


دنیاست و وسعتش

                   به بزرگی دل انسان

آنوقت ما

در چهار گزینه ی ناقابل

محصوریم!

ریحانه شریفی

خبرنگار افتخاری از تهران


میگم... چقدر غیر فعال شدم تو اینترنت! دیگه نه حال آپدیت کردن وبلاگمو دارم نه حال خوندن وبلاگا رو! البته به جز چندتایی که آر اس اسشون رو تو گوشیم ثبت کردم که شبا میخوام بخوابم بخونمشون !

مطلب کنکوری رو گذاشتم یاد این عکس افتادم ! :دی

تاریخ ارسال: 1391,02,18 ساعت 22:23 | نویسنده: فارلی | موضوع: مطالب مورد علاقه ام | چاپ مطلب 2 نظر

Nu: 2

این حس مثبت یا منفی چیکار که نمیکنه با آدم ..

دلم واسه ی خودم میسوزه خیلی :'( چقدر تلاشمو کردم، ذهنمو خسته کردم ولی آخرش ...

هی..

خدایا! من تسلیم. اگه خودت یه راه بهتر سراغ داری چرا اینقدر منتظرم میذاری؟ کشتم خودمو بابا عین این خوددرگیرا شدم !میدونم عجولم. میخوای به من ریلکس بودن یاد بدی نمیشه نمیتونم ولم کن اصلا نمیخوام عوض بشم من تا نخوام نمیتوووووووووووووووونم عوض شممممم. اصلا چرا زندگیمو تباه کنم به خاطر عوض کردن خودم ؟ بیشتر به خودم گیر بدم بیشتر بداخلاقتر میشم.

آهان. باید با خودم کنار بیام. یادم رفته بود...

ولی تو هم کاری کن که من بفهمم، احساس کنم چقدر به فکرمی! الان حس میکنم اصلا بیخیالم شدی :( خوب یکم منو دوست داشته باش لطفا!

بعدا نوشت ( 2,15 ) :

وای خدای من قربونت برم ممنونم همون روزی که این پست رو گذاشتم جوابمو دادی!نیشخند

تاریخ ارسال: 1391,02,12 ساعت 17:38 | نویسنده: فارلی | چاپ مطلب

Nu: 1

سلام! :) اولین پست سال هزار و سیصد و نود و یک اینجا ثبت میشود!

آدم که فکرش درگیر باشه نمیتونه به نوشتن بپردازه مخصوصا که بخواد راجع به یه موضوعی بنویسه.

ولی مشکلش رو میتونه بنویسه که بتونه به خودش کمک کنه و راه حلی برای کم شدن میزان استرس و مشغله ی فکری، پیدا کنه.

خب منم یه دغدغه ی کوچیک فکری دارم که اینقدر بهش فکر کردم تبدیل شده به یک مشکل بزرگ که تمام زندگیمو تحت الشعاع قرار داده! مسلما خودتون هم وقتی هنوز به سنی نرسیده باشین که نتونین تصمیم درست و حسابی و به درد بخور برای درست خرج کردن پس اندازتون بکنین یک مقدار وسواس به خرج میدین البته اگه پولتون براتون اهمیت داشته باشه. منظورم از این حرف به زحمت جمع کردن پول نیست. منظورم سیاستیه که کودک درونتون می طلبه که در پیش بگیرین!

دیدین وقتی به یه بچه ای میگن اینکار رو نکن خطرناکه یا مثلا این کتاب رو نخون مناسب سن تو نیست چطور اون بچه بیشتر سمتش جذب میشه ؟ خب منم از بس شنیدم پولتو خرج این نکن نمی ارزه، خودم بیشتر دلم میخواد بدونم اگه خرجش کنم چی میشه! اینجاست که یه چیزی تو درونم میگه اگه خریدی و پشیمون شدی چی؟ بهتره به حرف فلانی گوش کنی که گفت با پولت چی بخری بهتره! ولی این وسط تکلیف سلیقه و عقیده ی خودم چی میشه؟ بهتر نیست چون در هر مرحله از زندگیم گاهی شک و دودلی به دلم میفته کمی صبر داشته باشم تا خدا برام جور کنه راه حل رو؟ بهتر نیست برای اینکه پشیمون نشده باشم تنها مقداری از پولم رو صرف خرید چیز بدرد بخوری که حس خوب هم بهم میده بکنم ؟ بهتر نیست تا زمانی که از امکاناتی که دارم،استفاده میکنم، فکر ارتقا دادن امکاناتم رو نکنم؟ اصلا بهتر نیست گاهی که دلم خواست، برای آینده ی خودم چیزای مفید بخرم؟ چیزایی که از مد نمیرن. مثل چیزای کلاسیک. یا حتی یه چیزای دکوری و فانتزی!فکر کنم بد نباشه... نمیدونم ..

هرچه پیش آید، خوش آید :)

تاریخ ارسال: 1391,01,22 ساعت 16:55 | نویسنده: فارلی | چاپ مطلب 4 نظر

Nu: 110

خب این پست هم آخرین پست امسالمه ایشالا که سال نود و یک سال شما باشه.حسش کنینااا همینطور که خودم حس میکنم سال خودمه!

سال نود هم با همه ی خوبیا و بدیاش خیلی زود گذشت. این دهه ی نود اصلا استثناییه به نظر من. بدیای امسال باعث شد چشمم به خیلی چیزا باز بشه یاد بگیرم برای فراهم کردن آسایش توی خونه و کلا زندگی به زور دست به انجام کاری که خدا نمیخواد پیش بره نزنم!

به خیلی مسائل برخوردیم و میشه گفت توی این یک سال هرچقدرم زود گذشت ولی چندجور روش زندگیمون عوض شد حالا بماند سختیاش برامون خیلی کند گذشت. و حالا از پس از اون انقلابی که در وجودم ایجاد شد توی ماه رمضون تا بعد ماه سفر سخت ترین قسمت سال نود بود هرچند از نوشته هایی که اینجا تو اون مدت نوشتم ممکنه زیاد معلوم نباشه. نمیدونم چه جوری گذشت فقط میدونم باعث شد نگرشم رو به دنیا و عالم و آدم و زندگیم و اطرافیانم به کل عوض کنه. یه جور گشایشی تو زندگیم افتاده که روزگارم هرچقدرم سراشیبی پیدا کنه ولی دلم قرصه و خوشحالم توی موقعیتی افتادم که تو اون چند ماه سختی فقط به امید رسیدن بهش گذروندم. جالب اینجاست که اصلا هم نمیدونستم چه جوری میتونم بهش برسم فقط میدونستم باید جور تمام بدیایی که داشتم رو بکشم تا گناهام پاک بشه و اون روح پلیدی که نخواسته بودم رهاش کنم رو از خودم برونم و ولش کنم برای همیشه. حالا که یک ماه و نیمی میشه که عین مریض سرطانی ای که از شر شیمی درمانی خلاص شده و سلولای بدنش سالم شدن، حس میکنم و خوشحالم روزگار خوب و خوشی خواهم داشت.

چه مثالی زدم! خدا میخواست به مرضی مبتلا نشم تا نگرشم عوض شه!

خوبه که با خاطراتمون زندگی نکنیم و در عین حال اونقدر چشمه ها از خدا دیده باشیم که اگه خواستیم یه ناشکری بکنیم یادمون بیاد یه وقتایی رو چه جوری گذروندیم.

تاریخ ارسال: 1390,12,25 ساعت 12:14 | نویسنده: فارلی | چاپ مطلب 2 نظر

Nu: 109

چند وقت پیش جمله ای از تلوزیون شنیدم که خیلی به دلم نشست.


سعی کن بر نفست مسلط باشی، تا نفس راحتی بکشی

تاریخ ارسال: 1390,12,25 ساعت 12:13 | نویسنده: فارلی | چاپ مطلب

Nu: 108

چرا جز حرفی که در دلم مانده حرف دیگری برای گفتن نیست ؟...

این همه حرف ...

واقعا واژه ها کجای این دل گم شده اند که هرکجا را نگاه میکنم نمی بینمشان ...؟!


آیا حتما باید بگویم فکر نکن اگر او به خاطر حرفهایش سنش بیشتر میزند ، زندگی پیرش نکرده، با تجربه اش کرده ؟!

حالا که گفتم... باور میکنی ؟

باور میکنی کسی که زندگی پیرش کرده بدون شک کسیست که زندگی را خودش به کام خودش زهر کرده؟.. چون اتفاقاتی که در زندگی اش می افتد برایش تجربه محسوب نمیشود و آنرا بدشانسی و بدبختی میداند ... و کسی که زندگی با تجربه اش کرده کسیست که خواسته است پیشرفت کند و برای موفقیت در زندگی به خیلی اتفاقات برخورده که همه ی آنها برایش نوعی تجربه شده اند ...

باور کن میشود از آن اتفاقی که افتاده تجربه ای پیدا کرد، نه دلیل برای اثبات کردن بدشانسی ...

تاریخ ارسال: 1390,12,16 ساعت 22:25 | نویسنده: فارلی | چاپ مطلب